گردش دونفری مامان و پرهام

شاهزاده ی قصه ی زندگی من و بابایی عاشقانه دوستت دارم
عزیز مامان امشب خونه ی دایی امید دعوت داشتیم وبرای اینکه ساعت خوابت تنظیم کنم که دیر تر بخوابی تصمیم گرفتم یه گردش دو نفره بریم تا عزیز دردونه ام سرگرم بشه و دیرتر بخوابه
حسابی به عزیزم خوش گذشت و تا مغازه ی بابا جون رفتیم

دیگه از بغل باباجون پایین نمیومدی

تو اولین بار بود که به مغازه میرفتی وباباجون هم یه شامپو بچه بهت جایزه دادن


روزهایم به سرعت باد می گذرند ...می دوند و می دوزند مرا به فردا...
جالب اینجاست که خودم هم استقبال می کنم از این دویدن...از این سرعت سرگیجه آور...از این جهش به فردا...و گاهی به خودم می گویم کجا؟؟؟!!!!در فردا چه پنهان است که این گونه بی تابی!!!
بمان و لذت ببر از این معصومیت...از این چشمان شفاف و لبریز از عشق که به تو خیره می شوند...از این دو دست پاک که تو را در آغوش می گیرند...از چهره ای آسمانی که تو را به عرش می برد...از لحظه لحظه اش سیراب شو و من...
سیراب می شوم از چشمه ی جوشان عشق تو...






گردش دونفری مامان و پرهام 





